تبليغاتX
قلب شكسته

قلب شكسته

گفتی نخواهی رفت خواهی ماند تا ابد دوست خواهی داشت اما نرفتن ها را رفتی!!تمام ماندن ها را نماندی!!

سلام

سلام به دوس جونای خوبم این روزا کمتر میام نت

خیلی وقته آپ نکردم نمیدونم کی این کارو میکنم

حتي در قفس تنهايي،
حتي در وقت رسوايي ،
حتي در شب غباري ،حتي در خلوت رويايي ،
حتي در غروب غمهايي كه مي رويد از قلب شبهايي . ،
باز هم پرنده خدايي دارد به اميد فردايي...... . !!

+ نوشته شده در  Thu 22 Oct 2009ساعت 11:14 AM  توسط Daimen  | 

غم تنهايي

غم تنهايي

و چراغي در دست

 با نگاهي تيره

 با صدايي غمناک

ميخواند از غم تنهايي خود

ميگفت با دل خود

 کو نگاهي که دهد گرمي خود را به تن خسته ي من

 کو رفيقي که شود همدم رسوايي من

عاقبت کي رسد آخر غم تنهايي من

 و دلش گفت به او:

 در پي يار مباش که همه ميشکنند اين تن من.

+ نوشته شده در  Tue 6 Oct 2009ساعت 9:30 AM  توسط Daimen  | 

هرگز از آرزوي کسي مگريز

 بعضي از آدم ها به تو فکر مي کنن،

 

 بعضي از آنها به تو توجه مي کنن،

 

بعضي ها عاشقت مي شن،

 

بعضي ها آرزو دارن هديه شان را بپذيري،

 

بعضي ها فکر مي کنن که تو براي اونها يک هديه اي،

 

بعضي ها دلتنگت مي شون،

 

بعضي ها براي موفقيت هايت جشن مي گيرن،

 

بعضي ها قدرتت را تحسين مي کنن،

 

بعضي ها مي خواهند فقط با تو حرف بزنن،

 

بعضي ها فقط مي خوان دستت را بفشارن،

 

بعضي ها مي خوان که تو هميشه شاد باشي،

 

بعضي ها مي خوان هميشه سلامت باشي،

 

بعضي ها برايت آرزوي سعادت دارن،

 

بعضي ها مي خوان فقط با تو باشن،

 

بعضي ها حمايت تو را مي خوان،

 

و بعضي ها شونه هايت رو براي گريه هاشون.

 

و همه احتياج دارن

 

تا اين همه را به تو بفهمونن

 

اما،

 

هرگز از آرزوي کسي مگريز

 

شايد. . .

 

اين تنها چيزي باشه

 

که اونها در زندگي دارن. . .

 

+ نوشته شده در  Sun 27 Sep 2009ساعت 12:25 PM  توسط Daimen  | 

Birthday. . . .

امروز هم گذشت ...

و من هنوز بوی تعفن میدهم!

 

امروز هم گذشت...

مثل دیروز مثل فردا...

مثل تمام خوشیهایم...

که به اندازه ی موهایت کوتاه است!

 

امروز هم گذشت.. .

با اینکه امید داشتم روزی دگر باشد...

با اینکه روز "میلادم" بود...

 

+ نوشته شده در  Thu 24 Sep 2009ساعت 8:3 PM  توسط Daimen  | 

ترس

ترس ، ترسم از دست تو بوده
براي خواستن عشقم ، نياد اون ...
نياد اون روزي که ديره
واسه ي داشتن عشقم ، نياد ...

ترس ، ترسم از اينه که روزي
من به ياد تو نباشم ، ديگه دل ...
ديگه دل سرد بشم از تو
برم و با تو نباشم ، برم و با تو نباشم ...

ترس من اينه که روزي روي قولم پا بذارم
واسه بدبيني و حرفات ، تو رو تنها بذارم
ترس من از خنده ‌هاي تلخ و بي روح لب توست
کاش بدوني دل تنهام ، گم شده تو اين شب توست

ترس ، ترسم اينه دير بفهمي
عشق پاکو تو نگاهم ، ديگه آ ...
ديگه آرزوم نباشه بمونيم هميشه با هم

ترس ، ترسم از اينه که روزي
من به ياد تو نباشم ، ديگه دل
ديگه دل سرد بشم از تو
برم و با تو نباشم ، برم و با تو نباشم

ترس من اينه که روزي روي قولم پا بذارم
واسه بدبيني و حرفات ، تو رو تنها بذارم
ترس من از خنده ‌هاي تلخ و بي روح لب توست
کاش بدوني دل تنهام ، گم شده تو اين شب توست ...

 

+ نوشته شده در  Sun 20 Sep 2009ساعت 11:36 AM  توسط Daimen  | 

علامت سوال ؟؟؟؟

يه پنجره با يه قفس

 يه حنجره بي هم نفس 

سهم من از بودن تو

 يه خاطره ست همينو بس

 تو اين مثلث غريب

 ستاره ها رو خط زدم

دارم به آخر ميرسم

 از اونور شب اومدم

 يه شب که مثل مرثيه

 خيمه زده رو باورم

ميخوام تو اين سکوت تلخ

نگاتو از ياد ببرم

 بذار که کوله بارمو

رو شونه ي شب بذارم 

بايد که از اينجا برم

 فرصت موندن ندارم

 داغ ترانه تو نگام

 شوق رسيدن تو تنم

تو حجم سرد اين قفس

 منتظر پر زدنم

 من از تبار غربتم

از آرزوهاي محال

قصه ي ما تموم شده با يه علامت سوال ؟؟؟

+ نوشته شده در  Thu 10 Sep 2009ساعت 12:41 PM  توسط Daimen  | 

اي کاش هيچ وقت بزرگ نمي شديم

کوچيک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم

 الان که بزرگيم چه دلتنگيم

کاش دلامون به بزرگي بچگي بود

 کاش همون کودکي بوديم که حرفهاش رو از نگاهش مي شد خوند

 کاش براي حرف زدن نيازي به صحبت کردن نداشتيم

کاش براي حرف زدن فقط نگاه کافي بود

کاش قلبها تو چهره بود

 اما الان اگه فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمه

 دل خوش کرديم که سکوت کرديم

سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليه

سکوتي رو که يک نفر بفهمه بهتر از هزار فرياد که هيچ کس نفهمه

 سکوتي که سرشار از ناگفته هاست

 ناگفته هايي که گفتنش يک درد و نگفتنش هزاران درد

دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي اومد

 بزرگ شده ايم از چشمهايمان بارون مي ياد!!

بچه بوديم همه چشماي خيسمون رو ميديدن

 بزرگ شديم هيچکي نميبينه

بچه بوديم تو جمع گريه مي کرديم

 بزرگ شديم تو خلوت

 بچه بوديم راحت دلمون نمي شکست

 بزرگ شديم خيلي آسون دلمون مي شکنه

 بچه بوديم همه رو 10 تا دوست داشتيم

بزرگ که شديم بعضي ها رو هيچي بعضي ها رو کم و بعضي ها رو بي نهايت دوست داريم

بچه که بوديم قضاوت نمي کرديم و همه يکسان بودن

 بزرگ که شديم قضاوتهاي درست و غلط باعث شده که اندازه دوست داشتنمون تغيير کنه

 کاش هنوزم همه رو به اندازه همون 10 تاي بچگي دوست داشتيم

بچه که بوديم اگه با کسي دعوا ميکرديم 1 ساعت بعد از يادمون ميرفت

بزرگ که شديم گاهي دعواها مون سالها تو يادمون مونده و آشتي نمي کنيم

بچه که بوديم گاهي با يه تيکه نخ سرگرم مي شديم

بزرگ که شديم حتي 100 تا کلاف نخم سرگرممون نميکنه

 بچه که بوديم بزرگترين آرزومون داشتن کوچکترين چيز بود

 بزرگ که شديم کوچکترين آرزومون داشتن بزرگترين چيزه

 بچه که بوديم آرزمون بزرگ شدن بود

بزرگ که شديم حسرت برگشتن به بچگي رو داريم

بچه که بوديم تو بازيهامون همش اداي بزرگ ترها رو در مي آورديم

 بزرگ که شديم همش تو خيالمون بر ميگرديم به بچگي

بچه بوديم درد دلامونو به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدن

 بزرگ شده ايم درد دلامونو به صد زبون به كسي مي گيم ...اما هيچ كس نمي فهمه

 بچه که بوديم دوستيامون تا نداشت

بزرگ که شديم همه دوستيامون تا داره

بچه که بوديم بچه بوديم

بزرگ که شديم بزرگ نشديم

 هيچ ديگه همون بچه هم نيستيم

 اي کاش هيچ وقت بزرگ نمي شديم . . . . . .

 و هميشه بچه بوديم. . . . .

+ نوشته شده در  Wed 2 Sep 2009ساعت 9:54 PM  توسط Daimen  | 

یه کاری کن. . .

 نگاهم کن که من رو به سقوطم

نه این من نيست ، منی که رو به روتم

بذار همه ببینن آسمونم بی فروغه

بذار مردم بدونن که ستارشون دروغه

یه کاری کن ، یه کاری کن ، نگو سهم من این بوده

نذار از هم بپاشم من ، از این تکرار بیهوده

یه کاری کن ، یه کاری کن که می ترسم از این آوار

یه کاری کن اگه دستات هنوزم ناجیه ، ای یار

این منم پر شکسته ، خسته ی خسته

از خودم بیزار و پر و بال شکسته

ببین اسیر بن بست جنونم

نمی تونم ، نمی تونم که من این جا بمونم

+ نوشته شده در  Wed 26 Aug 2009ساعت 9:41 AM  توسط Daimen  | 

خاطره اي خواهد ماند

نه تو می مانی

 نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت 

 غصه هم خواهد رفت

آن چناني که فقط

                          خاطره اي خواهد ماند

 لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان 

 

 

 

+ نوشته شده در  Tue 25 Aug 2009ساعت 1:17 PM  توسط Daimen  | 

سلام

سلام سلاااااااااااااااام  به دوستای خوبم

خوب هستید خوش میگذره 

من که هیچ خوب نیستم دوباره هارد سیستمم سوخت یه هفته میشه واسه همینم هست که

آپ نکردم

بالاخره ماه رمضون هم رسید

از همتون التماس دعا دارم

در اولین فرصت بازم میام

فلن بابای

 

+ نوشته شده در  Thu 20 Aug 2009ساعت 12:5 PM  توسط Daimen  | 

دوستی بسته پیچیده به روبانها نیست. . . .

سلام به دوس جونای خوبم خوب هستید

خوش میگذره بالاخره برگشتم پیشتون

جاتون همتون خالی رفته بودم امام رضا

حال و هوام کلن عوض شد

انشالا قسمت شما بشه

 

دوستی بسته پیچیده به روبانها نیست

که کسی روز تولد به کسی هدیه کند

من تمامیت خود را در سفره چرمینی خواهم پیچید

وشبی در چارسوی باد رها خواهم کرد

چه کسی می داند ؟

شاید از برکه متروکی هم

صدفی صید شود. . . . .

+ نوشته شده در  Sat 15 Aug 2009ساعت 7:44 PM  توسط Daimen  | 

مرگ من. . . .

سلام به دوس جونای گلم خوب هستید خوش میگذره

چند روزی نبودم دلم تنگیده بود واستون

ممنونم از دوستای مهربونم که این چند روزی که نبودم  منو تنها نزاشتن

یه گله هم دارم از اون دوستام که این آخریا دیگه اینجا نمیان

دیگه سراغی از این کلبه نمیگیرن باشه عیبی نداره

تازه برگشتم خونه ولی خب دارم میرم

من دوباره دارم میرم نمیدونم کی میام میرم یه جایه دور خیلی دور

دلم گرفته نمیتونم اینجا بمونم

همتونو به خدا میسپارم  نمیدونم چی بگم

قول میدم زودی برگردم

مواظب خودتون باشید

 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

 روزي از اين تلخ و شيرين روزها

 روز پوچي همچو روزان دگر

 سايه اين ز امروز و ديروزها!

 

  ديدگانم همچو دالان هاي تار

 گونه هايم همچو مرمرهاي سرد

 ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

 من تهی خواهم شد از فریاد و درد




خاک می خواند مرا هردم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه، شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند!




می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هرچه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان میشود




میشتابد از پی هم بی شکیب

روز ها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره میماند به چشم راهها!




لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک!

بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک




بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند ازرخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ!

 

+ نوشته شده در  Thu 6 Aug 2009ساعت 8:38 AM  توسط Daimen  | 

و وقتی که ستاره ها به زمین می آیند ...

  سرم رو رو به آسمون بلند می کنم!


چیزی رو که می بینم باور نمی کنم ...!!!

بالاخره اسمون حاضر شد بعد از قرن ها اون غرور کاذبش رو بذاره کنار و باز بشه ...

حالا ستاره ها دونه دونه دارن میان پایین ...

هر لحظه نزدیک و نزدیکتر می شن و آسمون هم بخیل و بخیل تر ...!

بهت زده شدم اما نمی خوام دراز بکشم و ناپدید شدن ناگهانیشون رو تجربه کنم ...!

می خوام با همین دستای کوچیکم ستارم رو بغل کنم و وجودم رو با وجودش یکی کنم تا بشیم "یکی" !

هر کسی به دنبال ستاره خودش همه جا رو داره زیر و رو می کنه !انگار سالهاست که همدیگرو می شناسن ...

انگار سال هاست که منتظر این لحظه ان تا اسمون دلشون رو با ستارشون آذین ببندن ...

بعضی ها دسته ای از اونا رو برداشتن و نمی ذارن ازاد باشن  ...

آزارشون می دن و این از هر چیزی وحشتناک تره !

شاید یه کابوس وحشتناک برا من ..!
هر چی می گردم ستاره ی خودم رو پیدا نمی کنم ...

گم شده ...

تو این جای درن دشت معلومه گم می شه اون کوچولو !

صدام تو گلوم خفه شده ... نمی تونم صداش کنم ...

بغض فرو خورده ام رو رها می کنم ... برام مهم نیست کسی صدام رو بشنوه ...

هق هق گریه هام فضای کویری دلم رو نمناک می کنه ...

فکر های شوم یکی پس از دیگری به مغزم هجوم میاره و من رو محاصره می کنه ...

اگه ستاره ام من رو نخواد ... اگه نیومده باشه و یکی پس از دیگری ...

پاهام قدرت حرکت کردن رو از دست می دن ... روی زمین ولو می شم و پاهای سردم رو تو بغل می گیرم ...

بدون هیچ سر پناهی فقط می خوام خودم رو آروم کنم ...

هر  لحظه ستاره ای ناپدید می شد و من رو بیشر و بیشتر ناامید می کرد ...

هر کدومشون حالا شدن خورشید یکی از زمینیا ...

به آسمون که هر لحظه داره بسته و بسته تر می شه نگاه می کنم ...

اروم سرم رو به سمت پایین میارم ...

کم نور تر از همه ...

یه نیروی ماوراء طبیعی من رو به سمتش می کشونه ...

بالاخره خودش رو نشون داد ...

محکم تو بغلم می گیرمش ...

می خوام تمام سال های بی کسیم رو باهاش تقسیم کنم ...

کلمات رو با باروون دلم بهش هدیه می کنم ...

از تو بغلم میارمش بیرون ..

آخ !

چه ساده شکست ...!

در خود شکستم و کسی صدام رو نشنید  ...

این بود سهم من از این اسمان بی ستاره ...

+ نوشته شده در  Tue 28 Jul 2009ساعت 11:44 AM  توسط Daimen  | 

Good Bye

سلام به دوستای گلم خوب هستید

خوش میگذره بهتون

من چند روزی دارم میرم مسافرت نیستم دلم واسه همتون تنگ میشه

مواظب خودتون باشید

زودی برمیگردم

برام دعا کنید

همتونو به خدا سپردم

+ نوشته شده در  Mon 27 Jul 2009ساعت 11:43 AM  توسط Daimen  | 

سیب

       تو به من خندیدی

        و نمی دانستی

        من به چه دلهره از باغچه همسایه

        سیب را دزدیدم

                                  

                                    باغبان از پی من تند دوید

                                    سیب را دست تو دید

                                     غضب آلوده به من کرد نگاه

                                     سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

                                       و تو رفتی و هنوز

                                      سالها هست که در گوش من آرام آرام

                                               خش خش گام تو تکرار

                                                         می دهد آزارم

  

   و من اندیشه کنان

   غرق این پندارم

   که چرا

   خانه کوچک ما

                    سیب نداشت....

جواب:

  

   من به تو خندیدم

   چون که می دانستم

    تو به چه دلهره از باغچه همسایه

     سیب را دزدیدی!

                                                 

                                                 پدرم از پی تو تند دوید

                                                   و نمی دانستی

                                                   باغبان باغچه همسایه

                                                    پدر پیر من است!

      

       من به تو خندیدم

        تا که با خنده خود

         پاسخ عشق تو را

           خالصانه بدهم

         بغض چشمان تو لیک

          لرزه انداخت به دستان من و

          سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک!

                                                

                                                دل من گفت برو

                                         چون نمی خواست به خاطر بسپارد

                                                   و من رفتم و هنوز

                                         سالها هست که در ذهن من آرام آرام

                                                    حیرت و بغض تو

                                                 تکرار کنان میدهد آزارم

       

           و من اندیشه کنان غرق این پندارم

              که چه می شد     اگر

                باغچه کوچک ما سیب نداشت!!

 

+ نوشته شده در  Sun 26 Jul 2009ساعت 9:12 AM  توسط Daimen  |